تبلیغات
love................. - می خوام رگمو بزنم
ای زندگی یا تورا نخواهم زیست یا تورا با آزادی خواهم آراست.
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

پلیر










irLearn.com



کد رایگان چت روم دنیا script language=”javascript” src=”http://night-skin.com/tools/rss/reader/?url=http://multi-download.com/myLDRSS.php&feeds=10&direction=rtl&bg=DFD4FF&border=D0AAE6&link=0F4F86&width=468px”>

می خوام رگمو بزنم

سرمو گذاشته بودم رو شونش. آروم دستشو دور کمرم حلقه کرد.بهش گفتم یه چیزی بگم؟ گفت بگو. گفتم دوستت دارم...........گفت من بیشتر......گفتم نه من بیشتر. گفت اصلا دوتامون به یه اندازه.........
گفتم باشه.فقط من یه کوچولو بیشتر.....خندید.به چشمام نگاه کرد......اما نمی دونست این آخرین باریه که به چشمام زل میزنه...................ولی من خوب میدونستم.یه گوشه نشستیم سرمو گزاشتم رو سینش....گفتم برام قصه بگو.
.....شروع کرد.قصه همون شاهزاده خانوم خوشکلو برام گفت چشماشو بسته بود و قصه می گفت...........صدای قلبشو میشنیدم.............خیلی دوسش داشتم...........هنوزم دارم.....میدونم دلش برام خیلی تنگ میشه
منم دلم خیلی براش تنگ میشه......اما باید برم.......نمیتونم بیشتر از این بمونم.............واسه هردومون بهتره.ازتو جیبم یه بسته تیغ بیرون آوردم.هنوز چشماشو بسته بود.صدای قلبش گوشمو نوازش میداد.........
خیلی بهش بد کردم.دوسش دارم............یکی از تیغارو میکشم بیرون میزارمش روی مچ دسته چپم....من باید این کارو بکنم. میترسم اگه یه لحظه بیشتر صبر کنم پشیمون بشم.خدایا خیلی دوستش دارم....
  کاش اینو بفهمه................زیر لب میگم دوست دارم........دوست دارم..........اشکام میریزه پایین........خیلی دوست دارم بیشتر از همه دنیا.
چشماشو باز نمیکنه دیگه تصمیممو گرفتم تیغو میکشم رو دستم درد داره اما هیچی نمی گم نمی خوام چشماشو باز کنه..........گرمای لذت بخشی داره خون گرمم میریزه رو لباسش..........چشماشو باز میکنه..........میترسه ....به خونه من خیره شده..
اشکام هنوز میریزه پایین میگم بغلم کن......مثه یه بچه ی آروم بغلم میکنه......برای آخرین بار میگم دوست دارم....هیچ کاری از دستش بر نمیاد...بریدگی عمیقه................لبمو میزارم رو لباش..........و این آخرین باریه که


نوشته شده توسط :cheshmak
دوشنبه 7 آذر 1390-11:41 ب.ظ
نظرات() 

rahil
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 12:07 ب.ظ
این واقعامحشربودممنون
nazanin
پنجشنبه 14 شهریور 1392 08:29 ب.ظ
خیلی جالب بود داستانایی که گذاشته.ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر